تبلیغات
نسیم بهشت زارچ - شور حسینی

شور حسینی

تاریخ:شنبه 18 آذر 1391-07:00 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیك یا ابا عبداله الحسین

شور حسینی

آنچه در كربلا  و روز عاشورا اتفاق افتاد سراسر شور و حماسه بود و اخلاص، هیچ یك از صحنه های آنرا با معیار های عادی و زمینی نمی شود تفسیر كرد، گویا محشر و قیامت برپاست و برگزیدگان حق، پیامبر را در عرش نظاره می‏كنند و برای نماز او سر از پا نمی شناسند. صبح عاشوراست و لشكركم سپاه حسینی در مقابل لشكر بی‏شمار دشمن آرایش نظامی به خود گرفته است. پرچم‌دار حضرت ابوالفضل العباس(ع)، فرمانده جناح راست زهیر بن قین و فرمانده جناح چپ، حبیب بن مظاهر اسدی است.  

یاران آماده و منتظر شهادت بودند و امام بعد از نماز صبح به آن‏ها فرمود امروز خداوند اجازه داده است كه شما و من كشته شویم. نبرد تن به تن آغاز شد اولین كسی كه به میدان رفت عبدالله بن امیر بود که  بعد از نبرد سنگین با دست قطع شده بازگشت به سرعت باران تیر و سنگ باریدن گرفت و سپاه دشمن به هجوم دسته جمعی پرداختند. اصحاب امام یكی پس از دیگری اجازه می گرفتند و بعد از نبردی جانانه با لب تشنه در خون خود می غلتیدند.

 حر اولین شخصیت بزرگی بود ......

حر اولین شخصیت بزرگی بود كه در خون خویش غوطه خورد و آخرین مرحله توبه اش را گذراند. بریربن‏خزیر كه معلم قران در كوفه بود از سحر گاه عاشورا از شوق شهادت می خندید بعد از حر، خون پاكش را نثار ارزش‏های قرانی كرد. قاتل بریر، سر این عالم عامل را به خیمه خود برد تا برای گرفتن جایزه نزد خود نگاه دارد، از دیگر اصحاب امام حسین كه در نخستین ساعت صبح عاشورا به شهادت رسیدند مسلم بن عوسجه بود كه مخفیانه با حبیب بن مظاهر از كوفه به یاری امام آمده بودند و امام بر بالین او این آیه را تلاوت نمود : مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا (آیه  5 سوره احزاب) و دیگری عمر بن قرظه نثری بود كه وجودش را، سپری ساخته بود تا از امام محافظت نماید.

 خانواده وهب  نیز از حماسه سازان روز عاشورا بودند. مادر پسر را از كوفه آورده بود تا شهادت پرشكوهش را نظاره گر باشد و عروس جوانش كه تاب ماندن نداشت، نیز آمده بود.

وهب دلاورانه جنگید و خسته و مجروح بازگشت و خطاب به مادر گفت اكنون از من راضی شدی؟ مادر گفت از تو راضی نمی شوم مگر پیش از حسین كشته شوی. به دنبال این سخن زن شیردل ستون خیمه را كشید تا همراهش به میدان برود كه امام او را برگرداند. وقتی وهب به خاك افتاد همسرش بی قرار به سویش دوید و صورت خود را بر چهره خونین همسر جوانش نهاد. در همین حال عمودی بر سرش كوبیدند تا به درد فراق مبتلا نگردد، سر بریده وهب را پیش مادر افكندند و آن زن قهرمان سر را به سوی دشمن پرتاب كرد و فریاد  زد هدیه ای را كه در راه خدا داده‏ام پس نمی گیرم.

هر چه به نیمروز نزدیكتر می‏شد آفتاب سوزانتر، تشنگی شدید تر و صحنه نبرد خونین تر می‏گشت. تا ظهر عاشورا بیشتر اصحاب به دیدار ایشان شتافتند در میانشان از پیر نود ساله تا كودك یازده ساله به چشم می خورد. ظهر كه رسید ابوثمامه صیداوی به امام حسین نزدیك شد و بیان نمود فدایت شوم خوش دارم پس از خواندن نماز ظهر كه وقتش نزدیك شده خدایم را ملاقات كنم و امام به خاطر یادآوری نماز در حق او دعا نمود.

امام كسانی را فرستاد تا از دشمن به وقت نماز مهلت بگیرند به هنگام نماز زهیر بن قین و سعد بن عبدالله محافظت از امام و صف كوتاه پشت سرش را بر عهده گرفتند و حبیب ابن مظاهر به دشمن حمله كرد تا سرگرمشان كند و امام و یارانش نماز خوف به جا آوردند و آموختند نماز از جهاد برتر است. سعد بن عبدالله كه تمام بدنش را تیر گرفته بود در پایان نماز به خاك افتاد و در بعد از ظهر داغ روز عاشورا کلیه اصحاب امام حسین به شهادت رسیدند. كشته شدن ابوثمامه، حجاج بن مسروق موذن امام، زهیر بن قین و بخصوص حبیب ابن مظاهر آن پیر با استقامت برای امام بسیار دردناك و ناگوار بود. شعله های عشق غلام سیاه پوست را هم گرفت و حرارتش او را به میدان كشاند و با التماس به امام حسین(ع) اذن میدان گرفت و پیكر سیاهش را به تیغ دشمنان انسانیت سپرد تا روح سپیدش به پرواز در آید. امام حسین(ع) او را در اغوش گرفت و چهره خونینش را بوسید.  نافع ابن هلال جزو آخرین یاران بود كه امام از دست داد. پیرامون امام از اصحاب فداكارش خالی شد و نوبت به جوانان بنی هاشم رسیده بود. این پاكان شجاع كه ساعت‏ها گرما و تشنگی را تحمل كرده بودند، گرد امام را فرا گرفتند تا در جانبازی گوی سبقت را بربایند امام اما از خانواده خود شروع كرد. علی اكبر جوان رشید و فرزند بزرگتر امام بود كه مادرش لیلا نیز در مدینه چشم انتظارش بود. امام با چشمان به اشك نشسته به سیمای فرزندش نگریست و چون او را روانه میدان كرد سر به آسمان بلند نمود و فرمودند ای پروردگار من گواه باش كسی كه به جنگ این قوم می رود شبیه ترین مردم به رسول توست، علی اكبر جنگید تا زبان به كامش چسبید و تشنگی طاقتش را تمام كرد و وقتی به نزد امام بازگشت امام فرمود به زودی رسول خدا تو را سیراب خواهد كرد. لحظاتی بعد پیكر خونین پسر در آغوش پدر بود كه صدای زینب به گوش رسید و ناله های جانگدازش فضای میدان را پر كرد و امام خواهر را به خیمه برگرداند پس از شهادت علی اكبر پسران و برادران مسلم به نبرد قهرمانانه با دشمن پرداختند. عون و محمد پسران حضرت زینب(س) شهیدان بعدی بودند. گل های خوشبوی زینب؛ محمد و عون، از امام تقاضای اذن حضور در صحنه كارزار را می‌طلبند. امام مخالفت خویش را اعلام می‌نماید. زینت بی تحمل عرض می‌كند: «برادر! به حق مادرم، اذن میدان به فرزندان خواهرت بده.» پسران به كمك مادر آمده و می‌گویند: «یا خال! به حق امّك فاطمه الزهرا الا اذنت لنا!»
امام چهرة‌ خواهرزاده‌های خود را می‌بوسد و اجازه حضور می‌دهد. آن ها از شوق حضور، پیاده به میدان رهسپار می‌گردند. ابن سعد آن ها را می‌شناسد كه كیستند. صدای او ناشی از تعجب اوست: «عجباً للرحم!»؛
سپس قاسم پسر سیزده ساله امام حسن(ع) به میدان آمد. هنگام خداحافظی امام او را سخت بر سینه فشرد و با هم گریستند. به دنبال قاسم به دو برادرش احمد و اكبر به میدان نبرد شتافتند و به شهادت رسیدند. حال نوبت به خانواده علی رسیده است عباس از سه برادرش خواست كه برخیزند و خود را سپر امام حسین(ع) قرار دهند. زنان و كودكان رنجیده با اجساد خون به غلتیده عزیزانشان لحظه به لحظه بیشتر می گریستند و رنج حضرت زینب(س) از همه بیشتر بود.

 دیگر برای حسین جز پرچمدار رشیدش حضرت عباس(س) كسی نمانده بود. در همان هنگام صدای جگر خراش بچه ها كه از تشنگی بی طاقت شده بودند به گوش رسید و امام حسین(ع) به برادر ماموریت داد به دشمن حمله كند تا شاید برای زنان و بچه های تشنه  آبی بیاورد. حضرت عباس(س) با مشك خالی به سوی شریعه حركت كرد و چون شیر صف دشمن را شكافت و مشك را پر از آب كرد. اما در بازگشت، مجالش ندادند و با قطع كردن دستهایش در حالی كه مشك را به دندان گرفته بود با عمود آهنین فرقش را شكافته و او را از اسب به زمین انداختند و حضرت عباس(س) فریاد زد برادر مرا دریاب تا حسین خود را بر بالین برادر رساند. حضرت عباس(س) خود را در آغوش مادرش فاطمه جا داده بود كه حسین در حالی كه می گریست گفت اینك پشتم شكست. گرما تشنگی بیداد می‏كرد. زن‏ها پریشان و گریان بچه‏ها بی تاب و بی رمق و امام تنها بود. لحظه خداحافظی رسیده بود. امام صدا زد، سكینه، فاطمه، زینب، ام كلثوم بر شما از جانب حسین سلام، آنگاه خواست كودك شیر خوارش علی اصغر را بیاورند تا با او نیز وداع كند كودك كه از شدت تشنگی پژمرده بود را در دست گرفت و به چهره معصومش نگریست كه ناگهان تیر حرمله بر گلوی نازك طفل نشست و خون فواره زد و امام خون را به آسمان پاشید یعنی خدایا این قربانی را از من بپذیر آنگاه امام آماده میدان شد و بعد از نبردی طولانی كه دشمنان تاب مقابله را نداشتند ناجوان مردانه امام را محاصره و با ضربات تیر و نیزه و سنگ، سراسر بدن امام را مجروح كردند تا امام از اسب فرو افتاد صدای ناله زینب بلند شد از پیشانی امام خون بر محاسنش می ریخت كه پلیدی نیزه اش را گلوی امام كشید و بر سینه اش فرو برد و امام با لب های خشكیده به ذكر خدا مشغول بود. الهی راضی ام به رضای تو، با فریاد ابن سعد كه راحتش كنید خولی به جلو آمد تا سر امام را برگیرد. اما لرزه بر اندامش افتاد و نتوانست. سرانجام سنان ابن انس آن سیه دل قسی قلب سر امام را از بدن جدا و به خولی سپرد. اسب سپید و خونین امام بی سوار خویش به خیمه ها نزدیك شد و شیون و ناله زنان و كودكان به آسمان رفت.



نوع مطلب : جالترین ها 

علی اکبر کریمی
شنبه 18 آذر 1391 09:50 ب.ظ
با سلام
ضمن قدردانی از وبلاگ بسیار خوب شما، پیشنهاد می شود سعی کنید منابع هر آثاری که در وبلاگ قرار می گیرد را در زیر اثر ذکر نمایید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.